خرید بک لینک

بر بالین بی کسی هایم که می نشینم
موهایم را نوازش می کنم
چشم می بندم و به سنگ قبرم خیره می شوم
فاتحه ای کوتاه برای آمرزش هر آنچه نباید میشُد و شُد می خوانم
و
... نگاهم را به نفس های رفته ام می دوزم
چقدر زود گذشت...
چقدر زود بدهکار ِ خــدا شدم!
و من دست خالی تر از دنیا
هیچ ندارم تا برای طلبم بدهم
دست بر سر ِ بی جانم که می کشم
نفسم می گیرد
و خاطرات ِ بودنم عذابم می دهد.
من بدهکار ِ خدایی شده ام
که
سالهای سال برای پرداخت طلبم مهلت داد
و من به امید مهلتی دوباره روزها را گذراندم
اما حال
نه دیگر روزی مانده
نه شبی
نــه دقیقه ای
نه ثانیه ای
و نه حتی نفسی!
اینجا پایان ِ بودن های من است
همان مَنی که روزی
پایان ِ بودن های خیلی هارا دیده بود
و حال سرگردان به دنبال بودن ِ بی وجودش می گردد
هیچ نیست
حتی صدای سکوتم هم بیدارم نمی کند
فقط منی مانده
بی جان
بی نفس
چشم بسته
کفن پوش
و من نظاره گر ِ پایان ِ خویشم!

برچسب: نویسنده: یلدا قربانی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:13

صفحه بندی