خرید بک لینک

کلمات را ورق می زنم
شاید زیر ِ آوارهای کهنه ،دست بریده ی احساسم جا مانده باشد.
صدای گـــناهانم را که از زیر آوار ِ سنگی خاطرات می شنوم،
خودم را به نشنیدن می زنم
تا شاید خبر ِ عذاب هایم به گوش ِ خــدا نرسد.
کـــَر می شوم در برابر ِ خاطرات
... نمی خواهم ذره ای از آن از کنار چشم و گوشم عبور کند.
آوارها را که کنار می زنم /به کودکیم می رسم
چقدر خاک خورده ،دستی به رویش می کشم
لبخندی از اشک روی گونه هایم نقش می بندد.
کمی به کودکیم خیره می شوم/تا شاید "بابا"گفتنم را از نو یاد بگیرم.
چقدر کم توقع شده ام این روزها
تمام آرزویم ذره ای از لبخند های کودکی ام شده که "خـــدا"آن را به نوزادی که تازه دنیا آمد بخشید.
شیشه شیر ِ آسمان را که می گیرم،چنان گریه ای سر می دهد
که تمام مـــــادران ِ دنیا را خبر دار می کند.
لالایی های رعد و برق هم جای آغوش ِ ابر ها را نمی گیرد.
خدا که تاریکی شب هایم را برایم کافی ندید،روزهایم را هم سیاه و تار کرد.
مرا این همه تاریکی محال بود!
به جان ِ گذشته هایم که می اُفتم /جانش که گرفته نمی شود هیــچ
ســـَگ جان تر از قبل به جان ِ دلم می اُفتد.
این آوارها را نباید بهم ریخت
تمام خاطرات را زنده به گور می کنم
تا دست ِ هیچ حافظه ای بهش نرسد/بگذار آنقدر آن زیر بمانند تا جانشان به لب برسد
تا از هر زلزله زده ی زیر ِ آواری فـــریادشان دردناک تر شود.

برچسب: نویسنده: یلدا قربانی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:13

صفحه بندی